گفتم بعد از مدّتی یکی از غزل‌های نسبتا جدیدم را برای دوستانم بنویسم :


نیمی از جان مرا بردی ، محبت داشتی 

نیم باقیمانده هم هر وقت فرصت داشتی

بر زمین افتادم و دیدم به سویم می‌دوی

دست یاری چیست ؟ سودای غنیمت داشتی

خانه‌ای از جنس دلتنگی بنا کردم ولی

چون پرستوها به ترک خانه عادت داشتی

ای که ابرویت به خونریزی کمر بسته‌ست ، کاش

اندکی در مهربانی نیز همت داشتی

من که خاکستر شدم اما تو هنگام وداع

کاش قدری بر لبانت آه حسرت داشتی